۱۳۹۷ خرداد ۶, یکشنبه

پادوی سیارگشتاپوی اطلاعات آخوندی در استانهای مازندران وگلستان هادی شبانی



بشناسید:



پادوی سیارگشتاپوی اطلاعات آخوندی در استانهای مازندران وگلستان
تاریخ۱۸ اسفند۸۳ خزیدن به زیر عبای آخوندها  پس از جلب نظر مأموران رژیم از طریق همکاری اطلاعاتی، واستخدام رسمی وزارت بدنام اطلاعات
از مأموریت‌های این مزدور، علاوه بر تجمع مزدوران در انجمن نجات و اراجیف گویی علیه مجاهدین، دوره گردی و لجن پراکنی، تحت فشارگذاشتن خانواده‌های مجاهدین برای شرکت درنمایش های رژیم در انجمن نجات، شناسایی و معرفی مخالفین رژیم، ترویج خیانت و تسلیم، توجیه شکنجه و سرکوب توسط جنایتکاران حکومت آخوندی، شرکت فعال در سیرک ولایت علیه اشرفیان، و فعالیت در سایتهای وزارت می باشد
سایر وظایف این گماشته‌های اطلاعات آخوندی :
سال 90 در آبانماه همکاری با ارتش جنایتکار مالکی همان نیرویی که  اقدام به کشتار مجاهدین کرد
شرکت در نمایش مشترک وزارت اطلاعات و نیروی تروریستی قدس در بغداد در همکاری با جوجه‌های مرگ مالکی علیه مجاهدین
شرکت در شوی نمایشی  اطلاعات آخوندی و نیروی منفور قدس سپاه پاسداران مرداد 95 هم‌زمان با سالگرد عملیات کبیر ملی و میهنی فروغ جاویدان
هادی شعبانی، ندامت خود به درگاه آخوندهای جنایتکار را به فرمان وزارت در لجن نامه ای تحت عنوان«کتاب عمر» سرهم بندی کرد تا سرسپاری خود به رژیم را به اثبات رسانده و بتواند به یک حیات ننگین در دامن ولی فقیه ارتجاع ادامه دهد.
آخر و عاقبت و مکافات همة خائنینی که از صحنة جنگ و نبرد آزادیبخش برای خلق خود گریخته و به خدمت پلیدترین دیکتاتوری معاصر در آمده ، چیزی نیست جز پیوند زدن سرنوشت خود با سرنگونی رژیم ضدبشری. ضروری است که به همة مأموران و گماشته‌های اطلاعات آخوندی اطمینان بدهیم که مردم ایران پرونده‌های آن‌ها را برای روز حساب؛ در حافظة تاریخی خودشان دارند و هرگز فراموش نخواهند کرد

۱۳۹۷ خرداد ۵, شنبه

مامور تمام عیار اطلاعات آخوندی - علی اکرامی بشناسید


بشناسید:
علی اکرامی



مامور تمام عیار اطلاعات آخوندی عامل انجمن نجاست در استان خوزستان
علی اکرامی يكی از پاسداران سیاسی وزارت اطلاعات است
 وی سالها با نیرنگ وفریب خانواده های مجاهدین را تحت فشار قرار داده که با نامه نگاری به مقامات مختلف من جمله مقامات آلبانی یک جنگ کثیف روانی علیه مجاهدین راه بیاندازد که همواره شکست خورده است .
نمونه های زیر برای آشنایی بیشتر با این مهره کثیف اطلاعات ملاها که ماهیتش را بیشتر برملا می کند :
- مراجعه به خانواده های مجاهدين  در شهرهای مختلف و ارائه اطلاعات دروغ برای نگران كردن خانواده ها نسبت به سرنوشت فرزندان مجاهدشان
 فشار بر خانواده ها ی مجاهدین براي نوشتن نامه و امضای تومار خطاب به مجامع حقوق بشری 
لجن پراكنی عليه مناسبات مجاهدين و رزمندگان ارتش آزادی در نمايشات وسیرکهای مسخره «توبه و ندامت» برای درج در سايت های وزارت اطلاعات
انجام ريل های آموزشی و عملی، سایر مزدوران اطلاعات در قرنطينه امنيتی-اطلاعاتی و دادن آموزش های لازم جهت شکنجه روانی خانواده های مجاهدین در 19 اسفند 83
نامه نگاری به مالکی درعراق و تقدير و تشكر از مالکی برای  كشتار باز هم بيشتر و تكرار قتل عام اشرف در ليبرتی  در 5 اسفند 92

اعزام به عراق توسط وزارت اطلاعات  در مهرماه سال ۸۹، آبان ماه سال ۸۹ و فروردين ماه سال ۹۰ در سيرك وحوش ولايت در اطراف اشرف تا علاوه بر مشروع كردن هرگونه حمله و هجوم عليه اشرفی ها، برای قتل عام و كشتار بيشتر زمينه سازی كند

امضای تومارهای جعلی و ساخته‌وپرداخته وزارت اطلاعات علیه اشرفی‌ها خطاب به ارگان‌های بین‌المللی باهدف توجیه محاصره ضد انسانی اشرف و لیبرتی و حمله و موشک‌باران و کشتار اشرفی‌ها طی سالهای 84تا 94


    


چرا کامیون داران در سراسر کشور اعتصاب کردند اتوبوس داران هم میایند

قیام ایران-شماره ۱۶۵
اتوبوس داران هم در راه هستند
روز جمعه ۴خرداد (۲۵مه) اعتصاب گسترده و سراسری رانندگان خودروهای سنگین و کامیونداران در شهرهای مختلف کشور برای چهارمین روز ادامه یافت. شمار شهرهایی که طی این چهار روز به اعتصاب پیوسته اند به ۱۷۷ شهر در ۲۹ استان بالغ می‌شود. روز پیش از آن، رانندگان مینی بوس و تاکسیرانان در برخی شهرها از جمله در شیراز و یزد… به این اعتصاب سراسری پیوستند.
رانندگان و کامیونداران اعتصابی خواستار افزایش حقوق با در نظر گرفتن حق سختی کار، حق بازنشستگی با ۲۵سال سابقه، کاهش اخاذی رژیم به بهانه های مختلف مانند عوارض و نیز کمیسیون که کارگزاران رژیم در هر ترمینال بنا بر میل خود و بدون وجود چارچوبهای مشخص تعیین می کنند، و توقف برخوردهای سرکوبگرانه پلیس راه با رانندگان هستند.
روز جمعه سپاه پاسدارانسپاه پاسدارانسپاه پاسداران به منظور مقابله با این اعتصاب، تانکرهای سوخت را با اسکورت به حرکت درآورد. مردم به‌پاخاسته و رانندگان دلیر در شهرهای مختلف از جمله ابرقو در یزد، بن رود و کفرود اصفهان، صالح آباد همدان و شهرکرد با جلوگیری از ادامه حرکت تانکرهای وابسته به سپاه، توطئه رژیم را در هم شکستند.
روز پنجشنبه رژیم آخوندی برای در هم شکستن اعتصاب با صدور ابلاغیه‌یی از سوی شرکت ملی پخش فرآورده های نفتی در اصفهان، رانندگان را تهدید کرد که در صورت ادامه اعتصاب، آنها را از ناوگان حمل و نقل فرآورده های نفتی اخراج و کسان دیگری را جایگزین خواهند کرد. اما رانندگان به این تهدیدها وقعی ننهاده و به اعتصاب خود ادامه دادند. عوامل گارد ضدشورش و دیگر نیرو‌های سرکوبگر رانندگان سوخت رسان را برای سوخت زدن مورد تهدید قرار دادند. آنها پلاک کامیونهای رانندگانی را که حاضر به سوخت زدن نبودند می‌کندند و دفترچه پالایشگاهی آنها را ضبط می‌کردند.
در همین حال، نیروهای سرکوبگر با اعمال فشار بر رانندگان تعاونی قیر پالایشگاه و رانندگان سوخت‌رسان در اصفهان در صدد درهم شکستن اعتصاب آنها برآمدند. که به درگیری بین اعتصابگران و نیروهای سرکوبگر منجر شد. رانندگان جاده اصلی پالایشگاه را بستند. به رغم این سرکوبگریها اعتصاب در اصفهان همچنان ادامه دارد.
مقاومت ایران با درود به رانندگان اعتصابی که علیه ستم و سرکوب نظام ولایت فقیهو برای تأمین حداقل حقوق خود به‌پاخاسته اند، درود می فرستد و عموم مردم به ویژه جوانان دلیر در سراسر کشور را به حمایت از آنها فرا‌می‌خواند. سر منشأ تورم و فقر و بیکاری و این همه درد و تیره روزی، فاشیسم دینی حاکم بر ایران است و راه حل این مشکلات از پایان نظام ولایت فقیه و استقرار دموکراسی و حاکمیت مردم می‌گذرد.
دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران
۴خرداد ۱۳۹۷ (۲۵مه ۲۰۱۸)

۱۳۹۷ خرداد ۴, جمعه

استان گیلان ماموراطلاعات چه میکند

قربانعلی پوراحمدی
http://bit.ly/2pevmET

 عامل فشار و شکنجه روانی خانواده‌های مجاهدین و یکی از مأموران وزارت اطلاعات در استان گیلان است. که برای فریب‌کاری تا مدت‌ها تحت نام «دکتر احمدی» یا «پوراحمد» به‌پیش بردن مأموریت از طرف وزارت اطلاعات، مشغول بود.
قربانعلی پور احمدی تا سال‌ها هنگام مراجعه به خانواده‌های مجاهدین خودش را مأمور هلال‌احمر معرفی می‌کرد تا هویت خودش به‌عنوان پادو وزارت اطلاعات را بپوشاند.
این فرد با انتشار اخبار کذب و سوءاستفاده از اسم صلیب سرخ و عواطف خانوادگی، به اجرای مأموریت‌هایی که وزارت اطلاعات به او محول کرده مشغول است.
او علاوه بر شهرهای مختلف داخل کشور به مأموریت‌های برون‌مرزی در عراق، هم برای توطئه علیه اشرفی‌ها اعزام‌شده است و درزمینه‌ی سازی کشتار اشرفی‌ها بر اساس وظیفه اصلی گشتاپوی آخوندی نقش فعال داشته است.

مأموریت‌های محوله به قربانعلی پوراحمدی

برخی مأموریت‌های سپرده‌شده به قربانعلی پوراحمدی در گیلان ازاین‌قرار است:
۱٫ مراجعه به خانواده‌ها و مسموم کردن اذهان آن‌ها نسبت به مجاهدین و سپس عضوگیری از میان آن‌ها با استفاده از شیوه‌های تهدید و تطمیع برای اعزام آن‌ها به اطراف اشرف و اطراف لیبرتی باهدف زمینه‌سازی کشتارهای تروریستی و توجیه جنایت.
۲٫ صحنه‌گردانی نمایش‌های وزارت اطلاعات در استان گیلان به‌منظور تبلیغ رژیم و مشروع کردن توطئه علیه مجاهدین و کشتار آن‌ها
۳٫ اجرای مأموریت خارج مرکز و سفر به استان‌های دیگر کشور (تهران، مازندران، قزوین و…) جهت پر کردن خلأ نیرویی وزارت بدنام اطلاعات در سایر مناطق.
۴٫ مراجعه به خانواده‌های مجاهدین و ارائه اطلاعات دروغ برای نگران کردن خانواده‌ها نسبت به سرنوشت فرزندان مجاهدشان باهدف نوشتن نامه و امضای تومارهای ساخته‌وپرداخته وزارت اطلاعات خطاب به مجامع حقوق بشری و ارگان‌های بین‌المللی و مقامات عراقی
۵٫ نوشتن و انتشار گزارش‌هایی مبتنی بر جعل و دروغ و بهتان، تحت عنوان کتاب «خاطرات»
۶٫ اعزام به کشور عراق به‌منظور پیشبرد خط برون‌مرزی وزارت برای پرونده‌سازی علیه مجاهدین در دادگاه‌های عراق
۷٫ فعالیت در استان گیلان به‌عنوان سرپل شعبه وزارت در عراق تحت عنوان «هتل مهاجر بغداد»

نقش و کارکرد مأموران وزارت اطلاعات علیه اشرفی‌ها

مهم‌ترین مصرف این‌گونه مأموران داخل و خارج کشور وزارت اطلاعات، صاف کردن جاده برای کشتار مجاهدین است. این شیوه را رژیم در قتل‌عام ۱۰ شهریور ۹۲ در اشرف، با راه‌اندازی سیرک ولایت و آوردن مزدوران پشت دیوارهای اشرف، با نامه‌نگاری و ارسال تومار و امثالهم وسیعاً مورداستفاده قرارداد. قبل از قتل‌عام اشرفی‌ها در ۱۰ شهریور ۹۲، وزارت اطلاعات، این مأموران را به کار گرفت تا آن‌ها، کشتار مجاهدین را اعمال حاکمیت دولت عراق و حق قانونی آن جلوه بدهند.
بعد از کشتار ۱۰ شهریور ۹۲، این مزدوران با ارسال نامه و تومار و دروغ‌پردازی علیه مجاهدین، تلاش کردند از یک‌سو، مالکی را که به‌شدت در افکار عمومی جهان منفور شده و زیر ضرب بود، تقویت کنند و از سوی دیگر او را به کشتار بازهم بیشتر و تکرار قتل‌عام اشرف در لیبرتی ترغیب کنند.

صحنه چرخان نمایش‌های وزارت اطلاعات در استان گیلان

قبل از انتقال مجاهدین از عراق به کشورهای اروپایی، این‌گونه اقدامات به‌منظور اعزام اجیرشدگان ولایت تحت عنوان خانواده به اشرف و لیبرتی بود. مزدور قربانعلی پوراحمدی خودش می‌گوید:
«از ۹ سال پیش با پذیرش مدیریت انجمن نجات گیلان ارتباطم را با خانواده‌های چشم‌انتظار گیلک استارت زدم… [تا آن‌ها را نسبت به] خطری که می‌تواند نسل جوان را تهدید کند به اشراف برسانم»
به‌این‌ترتیب وزارت اطلاعات از زبان مهره خودش اعتراف می‌کند که ترس رژیم از گرایش نسل جوان به مجاهدین و خطری که مجاهدین در میان نسل جوان ایرانی برای آخوندها ایجاد کردند از علل به‌کارگیری نامبرده علیه مجاهدین است.

اعزام اجیرشدگان وزارت به سیرک ولایت در اشرف و اطراف لیبرتی

یکی از مأموریت‌های قربانعلی پوراحمدی بسیج و پشتیبانی مزدوران اعزامی وزارت اطلاعات آخوندی به عراق، برای زمینه‌سازی‌های اقدامات تروریستی علیه اشرف و لیبرتی بوده است. در همین رابطه او علاوه بر برگزاری نمایش و به‌کارگیری روش‌های تهدید و تطمیع و انواع ترفندها برای اجیر کردن مزدوران به همراه سایر عوامل شناخته‌شده اطلاعات صحنه‌گردان چنین جلسات ننگینی در تهران، قزوین و مازندران… بود.
«پوراحمد مسئول انجمن نجات گیلان و مهرداد تقی پور مسئول انجمن نجات تهران به‌عنوان متولیان این نشست، به بررسی… حضور مؤثر و فعال خانواده‌های انجمن نجات در عراق و تحصن آن‌ها جلوی قرارگاه اشرف پرداختند. در این نشست تصمیم گرفته شد تا گروه جدیدی از خانواده‌های تهرانی به عراق اعزام شوند» .
گماشته اطلاعات آخوندی در این دوره‌گردی‌ها با ابراز ترس رژیم از گرایش نسل جوان به مجاهدین علت برگزاری چنین نمایش‌ها و مأموریت‌هایی را برملا می‌کرد:
«[سازمان] … از طریق اینترنت و فیس‌بوک و موبایل مانند وایبر و تانگو با نسل جوان که خام است ارتباط برقرار می‌کند تحت عناوین مختلف که در آخر، سر از لیبرتی درمی‌آورند که شما عزیزان مواظب نسل جوانی که در منزلتان دارید باشید… شما باید با انجمن استان همکاری کنید و بروز باشید»
بعد از خروج سالم و پیروزمند مجاهدین از لیبرتی، رژیم به کارهای قدیمی و تکراری و صدبار تجربه‌شده خودش یعنی به‌کارگیری مأموران و مزدورانش تحت عنوان خانواده، بیشتر رو آورد. رفتن کمک بازجو ابراهیم خدابنده که به دلیل سرسپردگی‌اش به رژیم به سمت مدیرعامل شعبه پوششی وزارت اطلاعات موسوم به «نجات» ارتقاء پیداکرده به گیلان و توجیه گماشته بدنام وزارت در استان گیلان یعنی قربانعلی پوراحمدی که در مهرماه انجام شد، در همین راستا صورت گرفت. وزارت اطلاعات در همین رابطه گفت:
«در دیدار دوستانه و بسیار صمیمانه خدابنده و پوراحمد… حول مسائل روز… و همچنین راهکار عملی دستیابی خانواده‌ها… به عزیزانشان… تبادل‌نظر صورت گرفت و تصمیمات شایانی اتخاذ شد» .

سرپل هتل مهاجر بغداد و دژخیم پاسدار سجاد

یکی از وظایف قربانعلی پوراحمدی طی این سالیان؛ تحویل گیری مزدوران جدید برگشتی به زیر حاکمیت آخوندها و آماده کردن آن‌ها برای طی دوره‌های آموزشی و عملی، پس از قرنطینه امنیتی- اطلاعاتی و گرفتن آموزش‌های لازم توسط مأموران وزارت اطلاعات بوده است. روال کار به این صورت است که مزدوران مستقر در هتل مهاجر پس از مصاحبه و استخدام توسط پاسدار «کیان مهر» با اسم مستعار سجاد که سرتیپ پاسدار نیروی تروریستی قدس و مسئول هتل مهاجر در عراق بود؛ به مأموران وزارت اطلاعات شعبات استان‌های زادگاه خودشان برای ادامه مأموریت در داخل کشور وصل می‌شوند. برای مثال مزدوران جدیدالاستخدام در هتل مهاجر که اهل گیلان هستند به مزدور قربانعلی پوراحمدی برای ادامه کار و استفاده از فرد مذکور وصل می‌شوند. این همان روشی است که یکی از همین پادوهای استخدام‌شده در هتل مهاجر صراحتاً به آن اعتراف کرده است:
«جا دارد از مسئولین نظام و آقای پوراحمد هم تشکر بکنم که با تلاش‌های وقفه‌ناپذیرشان ترتیب بازگشتم به ایران را دادند… نیروهای عراقی محافظ لیبرتی مرا تحویل کمیساریا دادند و به هتل مهاجر رفتم… همان وهله اول تلفن در اختیارم گذاشتند تا بتوانم با خانواده‌ام و حتی با همین آقای پوراحمد در ارتباط باشم… النهایه وقتی به رشت و دفتر انجمن آمدم همین آقای پوراحمد… از من به گرمی استقبال کردند»
این عناصر خودفروخته به‌محض برگشت به زیر حاکمیت آخوندها ابتدا برای طی ریل‌های امنیتی قرنطینه می‌شوند. این ریل را پیش‌ازاین مزدوران دیگری تشریح کرده‌اند:
«تحویل شدن به رژیم در مرز روز موعود رسید… در مرز خانقین تحویل رژیم شدیم. ما را مستقیم بردند به تهران در خارج از کرج در یک محل مربوط به‌پیش آهنگ‌ها مستقر نمودند… از همه ما خواستند ضمن نوشتن اینکه ما چه کسی هستیم و خودمان را معرفی کنیم، آنچه در مورد سازمان در دو سال گذشته می‌دانیم بنویسیم… محورهای بازجویی را می‌دادند که باید می‌نوشتیم. تهدید کردند که ما اطلاعات زیادی داریم اگر دروغ بنویسید برایتان عواقب خواهد داشت من نیز همه اطلاعات عمومی را … نوشته ودادم… نمی‌شد چیز دیگری نوشت یا کم نوشت…درنهایت… تحویل خانواده‌ها شدیم.»

شرکت در نمایش‌های وزارت اطلاعات در دانشگاه‌ها

یکی دیگر از وظایف گماشته اطلاعاتی قربانعلی پوراحمدی شرکت در نمایش وزارت اطلاعات در دانشگاه‌ها است.
آنچه از لابه‌لای انبوه گزارش‌های رسانه‌های حکومتی درز کرده به‌خوبی گویاست که نمایشگاه‌های رژیم آخوندی تماماً توسط وزارت اطلاعات و سایر شعبات آن و ارگان‌های جعل و جنایت آخوندها برگزار می‌گردد. «وزارت اطلاعات» وادارات کل استان‌های آن ازجمله«اداره کل اطلاعات گیلان، مدیرکل اطلاعات سیستان و بلوچستان ، اداره اطلاعات استان کردستان و … در این شمارند.
وزارت اطلاعات از ۲۹ مهر ۹۱ به فاصله کوتاهی پس از خروج نام سازمان از فهرست‌های استعماری- ارتجاعی در برخی دانشگاه‌های کشور، اقدام به برگزاری نمایشگاه کرد. در کنار این نمایشگاه‌ها، جلسات ابراز ندامت تعدادی از مزدوران یا مأموران شناخته‌شده وزارت اطلاعات تحت عنوان همایش یا سمینار، یا پرسش و پاسخ برگزار می‌شد. علاوه بر این تعدادی از مدیران و مهره‌های وزارت اطلاعات و سردمداران کشتار و جنایت نیز به‌عنوان مهمان ویژه، در این نمایش‌های شرکت داشتند.
قربانعلی پوراحمدی این مأمور حقیر وزارت بدنام در نمایشگاه‌هایی که در دانشگاه آزاد رشت، دانشگاه گیلان و دانشگاه آزاد لاهیجان برگزارشده بود، در کنار تعداد دیگری از مأموران شناخته‌شده وزارت جعل و سرکوب ازجمله ابراهیم خدابنده، علی مرادی و… به دروغ‌پردازی علیه مجاهدین پرداختند.
«همایش [در دانشگاه آزاد اسلامی رشت] با همکاری دانشگاه آزاد اسلامی و اداره کل اطلاعات گیلان برگزارشده است» .
درواقع خیمه شب بازیی که عروسک‌های آن بالای سن بودند نخ آن دست وزارت جعل و جنایت بود و آن‌ها را می‌چرخاند.
هدف اصلی این نمایش‌ها «مجاهد هراسی» به‌منظور سد بستن در برابر استقبال روزافزون و سیل‌آسای جوانان به سازمان بود. رژیم بارها به این واقعیت اعتراف کرده است:
«مسعود رجوی بهترین جوانان کشور را… ربود… امید داریم قشر جوان خصوصاً قشر دانشگاهی کشور عزیزمان با کسب این تجارب و شناخت عمیق‌تر از [مجاهدین] به دامشان نیفتند و مصون بمانند»

شرکت در نمایشگاه جعل و دروغ آخوندی علیه مجاهدین و مقاومت ایران

یکی دیگر از وظایف محوله به قربانعلی پوراحمدی شرکت در نمایشگاه‌های جعل و دروغ است. برای نمونه شرکت در نمایشگاه بین‌المللی کتاب در اردیبهشت سال ۹۳ در تهران که توسط یکی دیگر از شعبات وزارت اطلاعات برپا گردیده و صحنه‌گردان‌های آن مأموران و مزدوران ازجمله قربانعلی پوراحمدی، مریم سنجابی، هادی شعبانی و … بودند. محسن رضایی دبیر تشخیص مصلحت آخوندها از مهمانان ویژه این نمایشگاه بود.
مزدور قربانعلی پوراحمدی هدف از برپایی این غرفه را چنین گفت: «به اولیا و والدین نسل جوان و بعد به اولیا و مدرسین دانشگاه‌ها توصیه می‌کنم که در این زمینه بخصوص هشیار بوده جوانان را تحت پوشش خود داشته باشند» .

اعزام به عراق برای پرونده‌سازی قضایی به‌منظور مشروع کردن کشتار مجاهدین

در اجرای دستورالعمل شورای عالی امنیت رژیم آخوندی به کلیه وزارتخانه‌های کشور، مبنی بر فعال کردن کارزار حقوقی علیه شهر اشرف، وزارت اطلاعات آخوندی برای دادن نمای حقوقی به این توطئه علاوه بر دیپلماسی رسمی، قوه قضائیه آخوندها، شعبات وزارت اطلاعات ازجمله کانون «هابیلیان» و برخی دیگر از نهادها یا عناصر رژیم و تعدادی از مأموران خودش ازجمله قربانعلی پوراحمدی را برای «شاهد سازی» وارد صحنه کرد تا به این وسیله دست دولت و وزارت اطلاعات را در این پروژه پنهان کرده و این توطئه را «اقدامی حقوقی» از جانب «خانواده‌ها» نشان دهد!
هدف ولی‌فقیه ارتجاع و وزارت اطلاعات آخوندی در استفاده از این افراد، بخصوص بعد از کشتار اشرفی‌ها در ۶ و ۷ مرداد ۸۸، استفاده از ترفند کهنه و پوسیده سوءاستفاده از خانواده‌ها و عواطف خانوادگی برای مشروع کردن توطئه و کشتار مجاهدین با توهم پراکنی و تعویض جای جلاد و قربانی بود!
در این پروژه اطلاعات آخوندی از تمامی پاسداران و بسیجیان و توابان تحت امر خود استفاده کرد. کما این‌که به‌موازات این اقدامات رژیم در عراق بخش برون‌مرزی وزارت اطلاعات آخوندها تعدادی از مزدوران خودش تحت نام «خانواده» را از خارج کشور روانه عراق کرد و در یک طرح هماهنگ شده قربانعلی پوراحمدی را نیز از داخل کشور برای فعال کردن کیس حقوقی علیه اشرف، به عراق اعزام نمود تا آن‌ها را زیر نظر مرکز تروریستی رژیم در عراق (سفارت) به خدمت بگیرد. قربانعلی پوراحمدی سال‌ها بعد به چنین اقدام شنیعی اذعان کرد و گفت:
«در بهمن ۱۳۸۸ به‌اتفاق خواهران نوروزی که برادرشان سعید نوروزی از قربانیان مشکوک قتل‌های زنجیره‌ای مابعد حمله آمریکایی‌ها به عراق که در دهه ۱۳۸۰ به ثبت رسیده است در کریدرهای دادگاه‌های عراقی در بغداد مشغول دادخواهی و اقامه دعوا علیه قاتلین آن از [مجاهدین] بودیم»
در اسفند ۹۲ به دنبال خواب‌های پنبه‌دانه ولی‌فقیه ارتجاع برای استرداد مجاهدین که توسط دژخیم مصطفی محمدی وزیر دادگستری رژیم در دیدار با وزیر دادگستری عراق طرح‌شده بود، مزدور قربانعلی پوراحمدی با کین‌توزی حیوانی نسبت به مجاهدین گفت:
«به اطلاع دولتین ایران و عراق خواهم رساند که مقدمات سفر شمایان [منظور مزدوران ارتجاع است] به عراق و اجتماع در مقابل کمپ لیبرتی… میسر شود حالا ببینیم وزیر دادگستری ایران که خنجرش را روی شاهرگ [مجاهدین] گذاشته چقدر برش و کارایی دارد»

مأموریت شیطان سازی دیدار با هیئت‌های خارجی در ایران و نامه‌پراکنی

این‌ها تنها مأموریت مزدور قربانعلی پوراحمدی نبود. دیکتاتوری آخوندی برای مقابله بااعتبار بین‌المللی مجاهدین و تلاش برای ابقای نام سازمان در لیست‌های استعماری – ارتجاعی، همواره از مزدورانش برای شیطان سازی و دروغ‌پردازی علیه مجاهدین استفاده کرده است. رژیم در این زمینه هم این مزدور را به کار گرفت.
ازجمله در تاریخ ۶ آذر ۸۶ نامبرده یکی از کسانی بود که به همراه ابراهیم خدابنده، آرش صامتی پور، غلامرضا صادقی جبلی و… توسط اطلاعات آخوندی برای شیطان سازی علیه مجاهدین در رابطه با یک هیئت پارلمان اروپا که به ایران رفته بودند، مورداستفاده قرار گرفت. «زابینه مایر» لابی معروف رژیم در پارلمان اروپا، در دسامبر ۲۰۰۷ به همراه هیئت رابطه با ایران به ریاست «آنجلیکا بئر که از فعال‌ترین لابی دیکتاتوری منفور آخوندی و مدافع سازش و مماشات با این رژیم بود، به ایران سفرکرده بود و در تاریخ ۱۸ آذر ۸۶ با مزدوران وزارت اطلاعات در شعبه موسوم به انجمن نجات دیدار داشت.
در تاریخ ۱۶ بهمن ۸۹، روزنامه دیلی تلگراف لندن، در گزارشی با استناد به ۱۲ سند محرمانه از اسناد ویکی لیکس نوشت:
«رژیم تهران، با اولویت بالا و آشکار به تلاش‌های خود ادامه می‌دهد تا اعضای سابق مجاهدین خلق را که به ایران بازگشته‌اند، گردهم آورد. این رژیم تلاش‌های خود برای گردهم آوردن بریده‌ها از کانال انجمنی به نام ”نجات”انجام می‌دهد. این انجمن…، به‌طور مؤثری به لابی رژیم بر ضد مجاهدین و اقدامات تبلیغی در برابر شنوندگان غربی می‌پردازد».

جست‌وخیز در نمایش تلویزیونی آخوندها

یکی دیگر از اقدامات مزدور قربانعلی پوراحمدی شرکت در برنامه تلویزیونی عرب‌زبان رژیم موسوم به العالم است که در کنار مزدورانی همچون غلامحسین صادقی و علی بیگلری برای سوخت‌رسانی به ماشین دروغ‌پردازی علیه مجاهدین به ایفای نقش پرداخت .

مزدور قربانعلی پوراحمدی کیست؟

مزدور خودفروخته، قربانعلی پوراحمدی بعد از حمله آمریکا و نیروهای ائتلاف به عراق در سال ۱۳۸۲ به دلیل سختی و پیچیدگی‌های شرایط توان کشش و ادامه مبارزه را نداشت در ۲۲ اسفند ۸۳ از صفوف مجاهدین اخراج و روانه تیف شد و ازآنجا نیز سربرآستان آخوندهای ضد بشر گذاشت، زیر عبای اژه‌ای فرود آمد و از همان ابتدا در خدمت آخوندهای جنایت‌پیشه درآمد و در نمایش شعبات مختلف وزارت اطلاعات در اصفهان در مهر ۸۵ به‌عنوان مسئول شعبه وزارت اطلاعات در گیلان موسوم به نجات رژیم معرفی شد.

نتیجه‌گیری

رژیم خوب می‌داند که حضور و ایستادگی و پایداری یک نیروی متشکل و منسجم، چه تأثیری روی اعتراضات اجتماعی دارد. این‌همه آه و ناله‌های رژیم از گسترش پایگاه اجتماعی مجاهدین در داخل کشور که این روزها در رسانه‌های رسمی رژیم به‌وفور می‌بینیم همین واقعیت را اثبات می‌کند.
بنابراین رژیم آخوندی می‌خواهد همین نیرو را از سر راه بردارد. چون خوب می‌داند راه‌حل بقای آخوندها، نه سلاح اتمی و نه مماشات بلکه نابودی همین مجاهدین است؛ اما این آرزویی است که خمینی و رفسنجانی به گور بردند، خامنه‌ای هم حتماً به گور خواهد برد

سپیده دم چهار خرداد چه شد و یک سرنوشت



روزهایی هستند که تاریخ سازهستند براستی در 4 خرداد چه اتفاقی افتاد چه راهی بازشد وچگونه ادامه یافت 
محمد حنیف نٰژاد و یارانش
سپیده دم چهار خرداد
https://bit.ly/2J8iT2A
درسپیده دم 4خرداد 1351، دژخیمان شاه بنیانگذاران مجاهدین؛ محمد حنیف‌نژاد، سعید محسنسعید محسن و اصغر بدیع زادگان را به همراه دو عضو مرکزیت؛ محمود عسکریزاده و رسول مشکین فام در میدان تیر چیتگر به جوخه‌های تیرباران سپردند. مجاهدان نستوه، شاداب و مستحکم،تکبیرگویان به استقبال شهادت شتافتند. در لحظاتی که شفق چهره آسمان را گلگون می‌کرد، خون جوشان بنیانگذاران مجاهدین با گلوله‌های مزدوران دیکتاتور بر زمین ریخت. از آنجا که آنها همگی در دادگاههای نظامی بر نظام ضدخلقی شاه شوریدند و به دفاع تمام‌عیار از اندیشه انقلابی و اهداف خود پرداختند، حکم اعدام آنها به‌عنوان بنیانگذاران و تمامی اعضای مرکزیت، از پیش قطعی بود.
اکنون لحظاتی به تصویر صحنه نگاه‌کنیم؛ سازمانی که حنیف کبیر آن را هم‌چون نهالی رویان در شوره‌زارخیانت‌ها، یاس‌ها و سرخوردگیها کاشته و حداقل 6سال تمام برای شکل‌گیری و تکاملش، بی‌وقفه تلاش کرده بود، اکنون جز انگشت‌شمار کادرهایش تماماً به چنگال ساواک افتاده و در نگاه معمول از دست رفته است و حالا بنیانگذاران و تمامی اعضای مرکزیتش هم در آستانه اعدام قرار دارند. بر اساس تمامی محاسبات معمول؛ همان محاسباتی که دوست و دشمن بر اساس آن، ترحیم سازمان را نتیجه‌گیری می‌کردند، همهچیز تمام شده و به نقطه صفر رسیده بود و حالا ما در برابر همان سؤال اساسی قرار گرفته‌ایم:
بودن یا نبودن؟ ماندن یا رفتن؟ و بالاخره پایان یا آغاز؟
4خرداد همان شاخص و کلمه بنیادینی است که نه تنها پاسخ بقا و ماندگاری سازمان در تمامی تاریخچه 53ساله‌اش، بلکه سرلوحه حرکت سازمان از آغاز تا امروز و آینده بوده و خواهد بود.
انتخاب سرنوشت‌ساز
پاسخ بنیانگذاران به همه آن سؤالات اساسی روشن و بی‌شکاف است. پاسخ ماندن است و ماندگاری، پاسخ آغازی است بی‌پایان، اما چگونه؟
آنها در نقطه خطیرترین انتخاب، همه هست و نیست سازمان را که اکنون در وجود خودشان خلاصه می‌شد، در طبق اخلاص گذاشتند، آن هم در شرایطی که افقهای پیش رو تماماً تیره و تار می‌نمود. شاه در اوج قدرت، جشنهای 2500ساله شاهنشاهی را با حضور 69پادشاه و امیر وشهبانو و رئیس‌جمهور و نخستوزیر از ۶۹کشور برگزار می‌کرد. ایران تحت حاکمیت اعلیحضرت جزیره ثبات نامیده می‌شد و شاه ایران رسماً و با حمایت ابرقدرتها نقش ژاندارم منطقه را به عهده گرفته بود. اما‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ در این سو انتخاب بی‌شکاف بنیانگذاران و اعضای مرکزیت یک چیز بیشتر نیست؛ شهادت!
آیا آنها و لااقل اعضای مرکزیت نمی‌توانستند در دادگاه دفاع حقوقی کنند و تعداد اعدامها را کم کنند؟ چرا حتماً و از قضا این توصیه‌ای بود که توسط بنیانگذاران به سایر اعضا می‌ شد، مسئولان در بازجویی‌ها بسیاری از موارد لو رفته را خود به عهده می‌گرفتند تا اعضای پایین‌تر زندان کمتری بگیرند. این رهنمود مشخص خود محمد حنیف‌نژاد بود که به اعضای سازمان در زندانهای مختلف ابلاغ شد.
البته دشمن با دادن حکم ابد و نه اعدام به محمد حنیف‌نژاد در دادگاه اول، قصد توطئه و تخریب سازمان را داشت اما پاسخ او و دیگر بنیانگذاران در مورد خودشان بی‌شکاف شهادت بود. بگذریم که دشمن با توجه به محبوبیت محمد حنیف‌نژاد و حمایتهای بسیاری که در بیرون زندان از او و بنیانگذاران شده بود‌، نسبت به اعدام محمد حنیف‌نژاد نگران بود.
انتخاب شهادت در آن شرایط و در محاسبات معمول کلاسیک منطقی به‌نظر نمی‌رسید. آخر روشن است سازمانی که رهبریش را از دست می‌دهد در تندباد حوادث آن هم با وجود آن دشمن غدار و شرایط سرکوب و اختناق هیچ چشم‌انداز ماندگاری نخواهد داشت. ممکن است در کادراحساسات و اخلاق انقلابی بتوان پاکبازی این قهرمانان را در استقبال از شهادت تصویر و تقدیر کرد اما این برای یک سازمان انقلابی که می‌خواهد امید آینده مردم برای آزادی و علیه دیکتاتوری باشد، چگونه قابل تفسیراست؟! کما این‌که دیدیم سه سال پس از شهادت آنها و شهادت مجاهد کبیر رضا رضایی در خارج زندان، چگونه جریان اپورتونیستی آن ضربه بنیان‌کن را به سازمان وارد کرد. پس شهادت بنیانگذاران در 4خرداد را چگونه تفسیرکنیم؟ درخشش و پاکبازی اخلاق انقلابی یا یک اشتباه استراتژیک؟!

ضد نابودی!
شاید پاسخ تئوریک به این مسأله ـ به‌خصوص در آن زمان که نخستین تجربه کلان سازمان بود- اندکی پیچیده و دشوار بود ولی این تئوری که بنیانگذاران سازمان در آن شرایط آن را تنها پاسخ واجب و کارساز می‌دانستند، یک جمله بیشتر نبود: «ضد نابودی. این است ترجمه تحتاللفظی کلمه فدا». این تئوری در درون خودش و در محدوده این جمله شاید قابل فهم نباشد و به نوعی متناقض یا حتی فوق متناقض بنماید. چرا که فدا خودش به‌معنی نبودن و پایان فیزیکی حیات فدا کننده است. چگونه ممکن است کسی به نبودن خودش گرچه عملی درخشان وقابل تقدیر، تن بدهد و این را عینا بودن و حیات تلقی کند؟! اما پاسخ و مصداق عینی و عملی آن وآنچه درعالم واقع اتفاق افتاده، مسأله را به‌روشنی قابل فهم کرده است. مصداقی که در برابر چشمانمان قرار دارد. کافی است نگاه کنیم به 6سال پس از 4خرداد که چگونه به‌گفته پدر طالقانی از خون آنان سیلابها برخاست و رویدادی اتفاق افتاد که در چشم‌انداز 30ساله هم متصور نبود. سقوط دیکتاتوری سلطنتی در برابر چشمان حیرت‌زده بسیاری از شاهدان محقق شد؟! سازمان مجاهدین به‌رغم مجالسترحیمی که دشمن و برخی بازنشستگان دنیای سیاست برایش گرفته بودند پویا و استوار باقی ماند، و این حکومت شاه بود که در کمتر از7سال بعد، برای همیشه در زباله‌دان تاریخ دفن شد. آری این تحقق همان دماغه یا دکل کشتی پیروزی است که شهید ناصر صادقدردفاعیاتش گفت؛ گرچه آن موقع قابل فهم نبود و بیشتر به یک شعار پرشور انقلابی شباهت داشت.

محمد حنیف‌نژاد، بدیع زادگان، سعید محسن، عسکری زاده، مشکین فام

و این همان نقطه کمال است که شهید بنیانگذار سعید محسن درباره ضرورت اعدام بنیانگذاران و به‌خصوص محمد حنیف‌نژاد، اگر چه دردناک، اما اجتناب‌ناپذیرمی‌دانست. این همان تجسم کلمه حی و احیاء (زنده و زندگان) است که مسعود رجوی درباره شهید و در تفسیر آیه قرآنی ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون، گفته است.
و این باز این همان زندگانی شاداب نفس مطمئنه است که پدر طالقانی در تفسیر آیات یا ایتهاالنفس المطمئنه... به زیبایی گفته است:
«در این میان کسانی بال می‌گشایند و به سوی پروردگار پرواز می‌کنند که دارای قدرت بصیرت و اندیشه استوارند، و هدفها و قوانین جهان را شناخته‌اند. در میان تاریکیهایدرهم زندگی و طبیعت متغیرْ و اجتماعِ آشفته، سرچشمه خیر و حیات را دریافته و از تحیر و درماندگی در کفر و شبهات رسته‌اند، و طریق ربوبی را که همان گذشت از علائق و شهوات و تکریم دیگران و خدمت به آنان است پیش گرفته‌اند و با ایمان به حق و عملِ خیر، چنان نفس خود را مطمئن داشته‌اند، که امواجِ مصائب و ترسها، متزلزل و منحرفشان نمی‌کند...».
          درآئینه یقین چه دیدند               کان را به بهای جان خریدند
سرشار ز عشق زندگانی             تا چوبه‌دارها دویدند

صلابت محمد حنیف‌نژاد ـ حیرت و وحشت دژخیم
چهار خرداد پایان نبود، آغاز بود؛ راهگشای مسیری نوین و دنیای ارزشی تماماً متفاوت با گذشته که آثار آن از همان روز و از همان نقطه آغازشد. آنقدر که قبل ازهرکس، دژخیم حیرت‌زده را به لرزه درآورد. گروهبانساقی شکنجه‌گر و رئیس وقت زندان قزل قلعه بهم ریخته و لرزان از صحنه اعدام محمد حنیف‌نژاد برگشت:
«صبح روز 4خرداد 1351بود. گروهبان ساقی، رئیس زندان که از شکنجه‌گران قدیمی ساواک بود، به سلول من آمد. رنگ پریده و عصبی بود...گفت: امروز صحنه‌ای دیدم که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم. حدود ساعت 4صبح بود. قرار بود حکم اعدام محمد حنیف‌نژاد و دوستانش اجرا بشود. من هم ناظر واقعه بودم. به اتفاق یک مأمور دیگر، به سلول حنیف‌نژاد رفتیم تا او را برای مراسم اعدام، به میدان تیر چیتگر ببریم. بیدار بود. ما را که دید گفت: «می‌دانم برای چه آمدید!». بعد هم رو به قبله ایستاد و با تلاوت آیاتی از قرآن، دستها را بالا برد و گفت:«خدایا، شاکرم به درگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم». بعد همراه ما به راه افتاد. در طول راه تکبیرگویان، شکرگذاری می‌کرد و تا لحظه تیرباران، به اینکار ادامه داد. انگار به مراسم عروسی می‌رفت!». (1)

محمد حنیف‌نژاد و چشم‌انداز پرشور
و اینها همه پیش‌درآمد همان چشم‌انداز پرشوری است که محمد حنیف‌نژاد در آئینه یقین می‌دید و در یادداشتی که برای یاران باقیمانده‌اش در زندان نوشت و با امضای خودش و سعید فرستاد گفت: «دل قوی دارید که باز هم خدا با ماست. همان نیروی عظیمی که ما را به این حد رسانده، قادر است ما را حفظ کند و در کنف حمایت خود گیرد. از هیچ فیضی ما را محروم ندارد و به اذن خودش باز هم بالاتر از اینها برساند..... »
این است آن نگرش ناب و جهان بینی یکتا پرستانه و پاکیزه محمد حنیف‌نژاد، به‌راستی او منشأ توانمندیهای خودش را از کجا می‌داند و درکجا می‌بیند و خودش را در وصل به کدام سرچشمه مطلق فیض می‌یابد و حرفهایش ترجمان پیام و کلام کیست!

محمد حنیف‌نژاد

آری او می‌گوید از آغاز کار، «نیروی عظیمی» بوده که ما را به این نقطه رسانده است، همان «نیرو» می‌تواند باز هم ما را «حفظ» کند و از هیچ فیضی محروم ندارد و آنگاه در جمله‌یی که حامل پیام یگانگی و انطباق عمیق خودش با خدا و راه اوست، می‌گوید که «به اذن خودش» باز هم می‌تواند ما را به بالاتر از اینها برساند. راستی محمد حنیف‌نژاد در آن لحظات بر روی کدام «قله» ایستاده بود که باز هم قله‌های بالاتری را می‌دید؟! بی‌تردید، او در یقین کامل بود که بذری را که کاشته _ به زبان قرآن _ « همان شجره طیبه» در آینده، در هر مقطع محصولات و ثمرات آن به اذن خدا به بار خواهد نشست.

مجاهدان روئین تن
پس حالا با ادراک بیشتر از مضمون «فدا، ضد نابودی» می‌توانیم آن را در مضمون اجتماعی‌اش تعریف کنیم: بنیانگذاران جان و هستی خود را تقدیم کردند، اما آنهانمردند بلکه در یک سازمان و در یک آرمان زنده شدند. اینجاست که همان افسانه ققنوس و موجود روئین تن در هیأت جمع واقعیت پیدا می‌کند: «فدا عین بقا در جمع و در آرمان». و راستی اگر این مجاهدین در هیأت جمع روئین تن نبودند تاکنون بارها و بارها نابود شده بودند، اینجاست که مریم رجوی می‌‌گوید:
به «راستی راز ماندگاری و سرفرازی این نسل در برابر این آزمایش‌ها در چیست؟ به‌نظر من در سرچشمه‌اش در چهار خرداد و در رهبری مسعود که از همان جا جوشیده است».

قهرمان نبردی 40ساله
حالا دوباره نگاهی بیاندازیم به صحنه واقعیت. نه راه دور بلکه همین سال82را بنگریم که 12کشور بر سر این سازمان ریختند، بمبارانشان کردند، سلاحهایشان راگرفتند، اینجا و آنجا کشتار و توطئه نرم و سخت کردند، آن تهاجمات و لشکرکشیهای جنایت‌بار در اشرف و لیبرتی و آنموشک‌بارانها و خلاصه 14سال بدون وقفه فشار و سرکوب و توطئه.
آری سازمانی که محمد حنیف‌نژاد بنیان گذاشت طی 53سال با عبور از 7دریای آتش و خون و مسیری که تماماً در زندان و تبعید و شکنجه و اختفا و توطئه طی شده بوده، به گواهی شخصیتهای برجسته سیاسی و اجتماعی و اعتراف اضداد و دشمنان، مجاهدین امروز جوان تر از همیشه و شاداب تر و و قدرتمندتر است، و هر روز در آغازی تازه، رویان‌تر و جوانتر از قبل ماند و ماندگار شده است.
و در طرف مقابل، نظامی که قرار بود بر پایه قدرت بی‌سابقه غول بی‌شاخ و دمی چون خمینی، اکنون دوران جوانی یک خلافت 400ساله را بگذراند در چهلمین سال حاکمیتش زمین‌گیر شده و به‌قول برخی سردمدارانش در نقطه انتخاب بین مرگ و خودکشی از ترس مرگ قرار گرفته است؛ یعنی در این نبرد تاریخی 40ساله، طرف ضعیف که هر بار در چشم دوست و دشمن در مظان نابودی کامل قرار داشته اکنون جوان و شاداب و رویان و تازه نفس ایستاده و غولی که باید در همان خیز اول رقیب خود را با قتل‌عام و نسل‌کشی و بی‌سابقه‌ترین شکنجه‌ها محو و نابود می‌کرد، حالا به زانو درآمده و زوزه پایانی می‌کشد.

طرحی نو در فلک سیاسی و اجتماعی
از چهار خرداد و شهادت بنیانگذاران آغاز کردیم که ظاهراً پایان یک پروسه یا نیمه راه تاریخچه سازمان است اما واقعیت این است که چهار خرداد و آن فدیه عظیم، شاخص و الگوی تمام‌عیار دیدگاه این سازمان و بنیانگذاران آن است. آنها طرحی را در فلک اجتماعی و سیاسی ایران پی افکندند، با گذشته تباه شده در تمام وجوه مرزبندی کردند و در وجوه سه‌گانه مبارزه بن‌بست شکنی و راهگشایی نمودند.

.
محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن، علی اصغر بدیع‌زادگان

واقعیت این است که اهمیت فدای بزرگ آنان را وقتی می‌توان خوب فهمید، که تا اندازه‌یی به فضای سیاسی آن موقع ایران اشراف داشته باشیم. دورانی که بعد از خیانتهای حزب توده به مصدق در سال1332، فضا آکنده از یأس و ناامیدی و بی‌عملی بود. در سالهای مقطع تأسیس و تکامل ساختاری سازمان یعنی در فاصله سالهای 1341تا 1348، صحنه سیاسی -‌اجتماعی ایران، آکنده از یأس و سکون و بی‌عملی بود. همه چیز تمام شده به‌نظر می‌رسید.‌ کورسویی از روشنایی و امید حتی دور دستها هم دیده نمی‌شد. به‌اصطلاح مبارزان دیروزی یا گوشه عافیت گزیده و در بازار و تجارت و صناعت دنبال رونق کار و کاسبی خود بودند و یا به طور کامل به ورطه خیانت غلتیده بودند.‌حزب توده (به‌جز چند نفر از عناصر آن) از هضم رابع ساواک و دستگاه آریامهری گذشته ‌بود.
بازیهای شاه از نظر بین‌المللی هم مکمل سیاست‌های داخلی وی بود. او امتیاز ذوب آهن را به شوروی، کارخانه تراکتورسازی را به رومانی، کارخانه ماشین‌سازی را به چکسلواکی و…‌ یعنی به کشورهای بلوک شرق واگذار کرد. همان قراردادها و مناسباتی که دستاویز مجیزگویی بقایای حزب توده برای گرایشهای مثبت در سیاست خارجی رژیم وابسته شاه بود.
ساواک شاه که با همکاری فعال عناصری از حزب توده به شیوه‌ «علمی»‌ بازسازی شده بود، آن‌چنان رعبی ایجاد می‌کرد که مردم عادی فکر می‌کردند ساواک در همه‌جا حضور و حتی بر سر سفره خانه‌های آنها مأمور دارد. فضای بی‌اعتمادی، رشته‌های ارتباط افراد با همدیگر را برای پیش پا افتاده‌ترین صحبت سیاسی، کاملاًً پوسانده ‌بود. حتی برادر هم به برادرش اعتماد نمی‌کرد. از ترس لورفتن و دستگیری توسط ساواک و زندان و شکنجه کسی یارای حرف زدن از سیاست را نداشت…
ساواک برنامه‌های زیادی، به صور گوناگون، برای نشان‌دادن قدرت خود در جامعه اجرا می‌کرد. گویی تار و پود جامعه را ساواک تشکیل داده‌ بود. فضای ادبیات ایران در آن سالها، به استثنای چند جزوه و مقاله و چند قطعه شعر، مشحون از یأس و دلمردگی بود…
دور سیاست گشتن خطرناک تلقی می‌شد چه رسد به تصوری از مبارز بودن و انقلابی‌گری!
ساواک با سوار شدن بر ضعفها و خیانتهای احزاب و جریانهای سیاسی، هم رشته هر گونه ارتباطات جمعی را به آتش می‌کشید و هم این موضوع را جا انداخته بود که همه دنبال منافع فردی خود هستند و صحبت کردن از منافع مردم و مبارزه به‌خاطر آن یک دروغ و صرفاً برای به‌دست آوردن منافع فردی بیشتراست…
ساواک بین مردم و پیشتازش دره‌یی بسیار عمیق از بی‌اعتمادی ایجاد کرده بود که مطلقاً پرشدنی به‌نظر نمی‌رسید. جامعه ایران چیزی جز یک «وادی خاموش و سیاه»‌ نبود.
در آن روزهای بس دشوار طاعون انفعال و بی‌عملی همه‌جا را فراگرفته و حتی پرجوش و خروش‌ترین افراد مهر سکوت بر لب نهاده بودند.
محمد حنیف‌نژاد در جستجوی حرفی نو که طرحی نو در آسمان این میهن درافکند، به هر‌ دری می‌زند. او حتی سعی می‌کند مرده‌های سیاسی را نیز تکانی دهد شاید حرفی برای گفتن داشته ‌باشند.‌ اما پاسخ آنها چیزی جز یأس و تسلیم نیست.

بن‌بست شکنی درسه محور
قبل از محمد حنیف‌نژاد، آن نیروهایی هم که به هرحال در صحنه سیاسی بودند، حالا با رنگ اسلامی یا ملی، قبل از هر چیز تابع تعادل‌قوای بین‌المللی یا تعادل جناحهای درونی حاکمیت بودند. اما در همین شرایط، کانون و هسته مرکزی مجاهدین در سال‌44با زدن مهر بطلان ایدئولوژیکی، سیاسی و تشکیلاتی به اسلام ارتجاعی و زدن مهر بطلان به مبارزه غیرانقلابی تشکیل شد و با همه آنها مرزبندی کرد؛ از لحاظ ایدئولوژیک، با مرزبندی صوری بی‌خدا و باخدا، از لحاظ سیاسی با مبارزه رفرمیستی و قانونی و از لحاظ تشکیلاتی با مبارزه محفلی وغیرسازمان‌یافته. و بدین ترتیب مبارزه انقلابی حرفه‌یی در کادر تشکیلات انقلابی و با اتکا به ایدئولوژی ضداستثماری توحیدی را پیشه کرد. چهار خرداد امتداد طبیعی همین مسیر بود که از سال 44با این دیدگاه آغاز شد. شهادت و از دست دادن بنیانگذاران سازمان که یک سرمایه ملی و میهنی برای تمام مردم ایران بودند، به‌رغم این‌که برای مقاومت مردم ایران بسیار سنگین بود، به‌دلیل آن که بذر یک مبارزه انقلابی را زیر پرچم اسلام انقلابی کاشت، بسیار گرانقدر است. اسلامی که مرتجعان طی یک تاریخ به آن خیانت کرده و آن را به انحرافش کشیده بودند. به همین جهت 4خرداد که در حقیقت مسیر حوادث آن توسط خود بنیانگذاران رقم زده شد، یک راهگشایی بسیار باشکوه در تاریخ مردم ما بود. اهمیت تاریخساز این مسأله را فقط می‌توان با بازگشت (ولو چند لحظه) به آن روزگار و یادآوری فضای یأس‌آلودی که بر مردم ایران و به‌خصوص روشنفکران حاکم بود، درک کرد و بن‌بست شکنی این ذبح عظیم را نیز فهمید.
مسعود رجوی رهبر مجاهدین در تفسیر این انتخاب بنیانگذاران در چند جمله کوتاه همه حرف را بیان کرده است: «بعد از سه دهه آدم خوب می‌تواند ببیند که این بنیانگذاران سازمان، از لحاظ عنصر انقلابی و ضداستثماری خیلی مایه‌دار، خیلی جگردار بودند از قدم و نفسشان، ایمان می‌بارید. مخصوصاً محمد حنیف‌نژاد که در آن روزگار که کسی با این چیزها کاری نداشت، چنین توانمندی و ظرفیتی داشت... در حقیقت به‌خاطر همان خونها بود که از قضا مجاهدین آن روزگار مجاهدین شدند. در مثل ـ و نه در قیاس ـ اگر امام حسین و عاشورایی نبود، خیلی ارزشها مکتوم می‌ماند و کسی نمی‌فهمید که حسین کیست. چیزی نبود! حتی برای این‌که خودش فهم بشود، باید خودش نثار می‌شد. این خیلی سنگین است، ولی اصلاً امام حسین یعنی همین.... و خون محمد حنیف‌نژاد سنگین‌ترین بهایی بود که مجاهدین پرداختند... آنچه که می‌ماند قدم و نفس صدق است. بله پیام چهار خرداد، پیام ماندگاری و فزایندگی و در حقیقت پیام رستگاری است».
به این ترتیب بهار سال 51رویداد عظیم و تکان‌دهنده را در بطن خود حمل می‌کرد، به‌خصوص روزهای آخر اردیبهشت و اوایل خرداد سال 1351را می‌توان روزهای طراحی یا بازخوانی طرحی از پیش برای آخرین نبرد بنیانگذار کبیر سازمان، توسط شخص وی تلقی کرد.‌ راستی کانون اصلی این طرح شکوهمند چه بود؟
بی‌تردید عبور دادن سازمان از یک نقطه عطف، ارتقاء آن به سطح نوینی از ارزشهای انقلابی و ایجاد سکوی پرش مستحکم برای آن و… کانون اصلی و مبرمترین هدف محمد حنیف‌نژاد در این طراحی بوده‌است. صرفنظر از این‌که او در گفتگوهای خود با همرزمانش به این کانون اصلی و به‌قول شهید بنیانگذار سعید محسن «نقطه کمال»‌ اشاره می‌کرد یا نه، اما حتی برای کسی که حرفهای محمد حنیف‌نژاد را در این زمینه نشنیده‌بود، حدس زدن این کانون طراحی، در فردای چهار خرداد، زیاد مشکل نبود…

شهید بنیانگذار سعید محسن

محمد حنیف‌نژاد هر آنچه از دنیا داشت فروگذاشت و در کمال پاکیزگی و طهارت، قدرت و عزم خود را برای این نبرد بیان کرد و با این شعار که خدا را به کبریاییش می‌خواند، پیروزی محتوم فرزند انسان را در مقابل ذلت و ضربه‌پذیری دشمن به نمایش گذاشت.‌
آری این ندایی بود که به یمن آن قدمها و نفس‌های صدق هرگز گم نشده و پاسخش را در پهنه هستی دریافت می‌کند.

محمد حنیف‌نژاد و آخرین وداع
ساواک شاه مسعود رجوی که حکم اعدام داشت را به یمن تلاشها و افشاگریهای شهید دکتر کاظم رجویرجوی از نیمه راه میدان اعدام برگرداند و مطابق تعریفی که خود مسعود از شامگاه 30اردیبهشت و جابه‌جایی در سلولها در اوین کرد، او را از اعدامیها جدا کردند. به‌هرحال مشیت این بود که پس از اعدام بنیانگذاران مسعود که تنها بازمانده مرکزیت آن زمان سازمان بود بماند و سکان کشتی رهایی مردم ایران را به دست گیرد. سکان‌داری که تا امروز صدها بار آرمان و مشی انقلابی سازمان مجاهدین خلق ایران را در دل سنگین‌ترین خطرات حفظ و حراست کرده است. صحنه آخرین وداع مسعود با حنیف هم که به‌طور اتفاقی و به‌صورت مورس از پشت دیوار سلول محمد حنیف‌نژاد در فلکه (کمیته) صورت گرفت و پیمانی که او با حنیف کبیر بست جدای از این مشیت نیست. صحنه را مجاهد خلق محمود احمدی چنین تعریف کرد: «مسعود یک حالتی داشت، دست‌هایش را تکان می‌داد و در آخرین دقایق وداع این پیام را به او(محمود احمدی) دیکته کرد و او هم به محمد حنیف‌نژاد مخابره نمود. مسعود گفت: «تو معلم بزرگ ما و نسل ما بودی، تاریخ ما هرگز کاری را که تو کردی و راهی که تو رفتی را فراموش نخواهد کرد. مطمئن باش ما راهت را ادامه می‌دهیم. من سعی می‌کنم شاگرد خوبی برای تو و راه تو باشم و با تو پیمان می‌بندم....». آری مسعود پیمان بست و بر پیمانش، جانانه وفادار مانده است. آیا راهی را که مسعود از همان لحظه تا امروز در رهبری سازمان حنیف به پیش برده امتداد همان چهارم خرداد نیست؟! چرا چون که چهار خرداد یک مانیفست، یک راه و روش و یک نقشه‌مسیر برای همیشه است. کافی است لحظاتی به مسیری که تا امروز طی شده نظری بیاندازیم. تاریخچه‌یی پر از نقطه عطف‌های خطیر و سرنوشت‌ساز در دل توفانهاست که بدون کوچکترین گزافه واغراق، همه آنها و تک‌تک آنها با همین الگوی 4خرداد توسط مسعود، پیشاپیش با فدای بیکران راهگشایی شده و به پیش رفته و البته هربار شر کثیر را به خیر عظیم تبدیل کرده است.

بال بلند‌ترین اوج اندیشه محمد حنیف‌نژاد
تردیدی نیست که راز و رمز عبور دادن سازمان از سرفصلها و گردنه‌های خطرناک که هر کدام برای نابودی یک جنبش کافی بود، همان اندیشه توحیدی و راهگشای حنیف کبیر بود که مسعود رجوی در تمامی میدانهای سنگین نبرد با دشمن، آن را در مداری بالاتر بکار گرفت. در میدانهای عبور دادن سازمان از خیانت اپورتونیستی، چنگ در چنگ شدن با غول ارتجاع خمینی تا 30خرداد و فاز نظامی و پرواز خطیر سرنوشت‌ساز و تشکیل شورا و شکل دهی آلترناتیو و تشکیل ارتش آزادی... و بمبارانهای مهیب ارتش آزادی در عراق و کودتای 17ژوئن در پاریس... تا به هجرت بزرگ و... همه و همه با همان روح فدای بی‌چشمداشت 4خردادی صورت گرفت.
اما بی‌تردید آرمان انقلابی و ضداستثماری حنیف کبیر را مسعود رجوی در انقلاب ایدئولوژیک سال 64که جوهره‌اشعلیه استثمار جنسی بود به اوج رساند و در سال ۶۸تکمیل کرد. انقلابی که با قرار گرفتن مریم رجوی در جایگاه رهبری، آرمان سازمان مجاهدین را برای همیشه بیمه کرد.
انقلابی که مجاهدین به یمن آن توانستند از صدها ابتلا سنگین که ارتجاع و استعمار در برابرشان قرار دادند، سرفراز بیرون بیایند.
بنابراین چه شایسته و بایسته که از زبان مریم رجوی توصیف بنیانگذاران و ادامه راهشان را بخوانیم:
«سه رادمرد بزرگ تاریخ معاصر ایران، محمد حنیف‌نژاد، سعید محسن و علی اصغر بدیع‌زادگان، در تأسیس سازمان مجاهدین آنچه را که میرا و منسوخ و استثماری بود به‌ دور انداختند و به‌جای آن ایده‌ها و راه‌ و روش‌های پیشرو و آزادکننده و بالنده را خلق یا احیا کردند. بدینسان سازمان مجاهدین در شورش علیه کهنگی و بن‌بست و خلق دنیای نو بنیان‌گذاری شد.
آنها به‌قیمت جان خود، سنت درخشان ایستادن بر سر موضع یعنی وفای به‌عهد را بنا گذاشتند. پس سلام‌های بی‌پایان ما به‌بنیانگذاران کبیر مجاهدین که آغازکنندگانراهی بودند که جنبش آزادیخواهی ایران هنوز مدیون آن‌ است.
و سلام‌ها و تبریک‌های بسیار به‌ مسعود رجوی که این جنبش را از گردنه‌های سخت و هولناک عبور داده، مبانی نظری و سیاسی این مبارزه را تدوین کرده، و برای تربیت نسلی که عهده‌دار و پیشتاز این مبارزه است، قیمت سنگینی پرداخته است. کما این‌که مؤسس و احیاکننده یک نبرد تمام‌عیار علیه ارتجاع، استبداد و استثمار بوده و ارزش‌های مبارزاتی و آرمانی این مقاومت را مرحله به‌مرحلهفراگیرتر و نافذتر کرده است.
اگر تمام این ۵۲سال را از نظر بگذرانیم، چکیده تاریخ مجاهدین این است که این سازمان دژ استوار آزادی ایران و سازنده و الهام‌بخش ارزش‌های پیشرو مبارزاتی و آرمانی است. مبارزه‌یی که تا سرنگونی استبداد مذهبی و نفی هر جنسی از بهره‌کشی و تبعیض ادامه دارد».
آری چون خدا هست و راه تکامل حقیقت دارد، فداها و صداقت ها نه فقط گم نمی‌شود، بلکه هر لحظه «پیدا»تر می‌شود. بنابراین رسیدن مجاهدین به این نقطه و جایگاه بی‌دلیل نیست.
بدین ترتیب چهار خرداد در تاریخ ایران به یک سرفصل و مرزبندی تاریخی تبدیل شد. همان که مریم رجوی رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت و پرچمدار انقلاب درونی مجاهدین تصریحا چهار خرداد را سرفصلی خوانده است که مرز دو ایدئولوژی، دو اسلام و دو دنیای متفاوت در رهبری مبارزات مردمی را ترسیم کرده است؛ «مرز بین اسلام شاه و شیخ و دیگر اسلامهای استثماری با اسلام مجاهدین که از زمین تا آسمان تفاوت دارد».
و راستی که مجاهدین درگذر 36سال پس از شهادت بنیانگذاران، ماندگاری و سرفرازی سازمانشان را در جوششهمان خون و در ادامه همان مشی می‌بینند و به آن سرفراز و شادمان اند.
این چه بذری است که روئیده چنین معجزه وار
کهکشان گونه و جنگل وش و همرنگ بهار
آن که اسطوره شد آن روز در آن سرخ پگاه
صف به صف خانه به خانه شده از یک به هزار